آتناآتنا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

❀ღ آتنا دختر طلایی ما ❀ღ

تو دیگه یه نی نی شیرخوره نیستی

خدایا احساس میکنم تونستم از پس این وظیفه که شاید یه لطف و نعمت آسمانی بود بخوبی بربیام. تو خیلی کمکم کردی تا این دو سال از کودکم نعمت شیر مادر رو دریغ نکنم.   10 دی ماه یعنی 18 روز قبل از روز تولدت    تصمیم گرفتم از شیر بگیرمت. اقرار میکنم که روز       پراسترسی رو گذروندم، از عکس العملی که نمیدونستم چیه ، و شاید یه مقدار دلسوزی بی مورد ( اما مادرانه ) . از اینکه کم غذا شده بودی و خودت رو شدیدا وابسته به شیر کرده بودی ناراحت بودم و همین باعث شد که چند روز هم زودتر این کارو بکنم. فقط بار اول گریه کردی و برخلاف توقعم خیلی راحت با این موضوع کنار اومدی که من این رو هم معجزه خداوند میدونم.  الان گاهی...
21 دی 1392

نگران

ﺍﻣﺮﻭﺯ با ﺑﺎﺑﺎ ﻣﻬﺪﯼ ﻭ ﺑﺎﺑﺎ  ﺣﺴﯿﻦ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ ﻣﺮﮐﺰﮔﻮﺍﺭﺵ   ﺑﺮﺍﯼ اندوسکوپی ﻣﻌﺪﻩ بابایی، ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻣﻨﯿﺮ      ﻫﺴﺘﯽ، ﺍﻻﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺑﺎﺑﺎ ﺣﺴﯿﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮﯾﻢ ﮐﻪ ﺍﻧﺪﻭﺳﮑﻮﭘﯽ ﺑﺎﺑﺎﯾﯽ ﺗﻤﻮﻡ ﺑﺸﻪ. ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮐﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﻪ. ﺍﻻﻥ   ﺳﺎﻋﺖ    ﭼﻬﺎﺭ    ﺑﻌﺪﺍﺯ ﻇﻬﺮ ﻭ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﻬﺪﯼ ﺳﺎﻋﺖ ﺳﻪ ﻭ ﻧﯿﻢ ﺭﻓﺘﻪ ﺗﻮ. ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺑﺮﺍﺕ یه ﺧﻮﻧﻪ ﺳﺎﺯﯼ ﺟﺪﯾﺪ ﻭ ﯾﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻓﮑﺮﯼ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎﻣﺰﻩ ﺑﻨﺎﻡ ﭘﺎﺯﻝ ﻣﻐﻨﺎﻃﯿﺴﯽ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ. ﻫﺮ ﺩﻭﺷﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻨﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎﺣﺎﻟﻦ. ﺗﺎﺯﮔﯽ ﻫﺎ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﯽ ﺩﻋﻮﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ . ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﺍﺯ ﮐﯽ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘی ﺁﺧﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺑﺎﺑﺎﯾﯽ ﺍﺻﻼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺣﺘﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ ﻧﻤﯿﺰﻧﯿﻢ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﺎ ﺧﯿﻠﯿﯿﯿﯽ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻧﺸﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﻧﻤﯿﮑﻨﯽ. ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﻓﻘﻂ ﻭﺍﺳﻪ ﺷﻮﺧﯽ ﺩﻋﻮﺍ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻣﺜﻼ ﺍ...
8 دی 1392

بفرماىىد شام

حالا هى بگىن هنر ندارم, دو تا غداى جدىد درست کردم,  چىز برگر دوبل و. ته چىن مرغ. کلى هنر رىخت و پاش کردم. با عرض معدرت تا لپ تاپ از نماىندگى مرخص نشه نمىتونم عکساشو بدارم.   
8 دی 1392

شب ىلداااا مباااارک

اىن روزا هم منو بابامهدى و هم تو بىشتر در کنار هم هستىم.  خوشحالم که تونستم به خودم و شما اىن احساس آ رامش رو برگردونم ، شاىد تو خونه کاهى اىنقدر سرم شلوغ مىشه که واقعا نمى فهمم کى شب مىشه ولى با اىن حال خىلى کمتر خسته مىشم.  دىشب دومىن سالى بود که شب ىلدا رو با وجود نازنىن دخترم تو خونه مادر بزرگى من و بابا مهدى جشن گرفتىم. وااااااى که چه شب خوبى بود. خىلىى بهمون خوش گدشت. تا ساعت دوازده شب اونجا بودىم.  محمد حسىن ( پسر داىى من و باباىى) واسه همه فال حافظ گرفت. راستى  بىست و هشت روز دىکه تولدته ، فکراى زىادى برى تولد امسالت تو سرمه ولى هنوز با باباىى به نتىجه نرسىدىم. دوست دارم جشن تولدت رو امسال متفاوت از پارسال بگى...
8 دی 1392

رد پا

   خوابيده بودم؛ در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزي كه نگاه م ي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود . يكي مال من و يكي مال خدا. جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را ميديدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زيباييها، لبخندها، شيريني ها، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم. اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند . روزهايي همراه با تلخي ها، ترس ها، درد ها، بيچارگي ها. با ناراحتي به خدا گفتم: روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري. هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم . چگونه...
2 دی 1392

هیسسسس نی نی لالا کرده

« بنام خدا »  تو این دوره زمونه این بچه ها دیگه از همه چی سر در میارن، همچین فسقلی میشینه پای تب لت و بازی میکنه انگار ده ساله تب لت بازه ..... بهت میگم مامانی دست نزن مگه اسباب بازیه؟ با اخم میگی  : نَخُن ( نکن ) بعد با لبخند میگه: باسی می تونم (بازی میکنم)     داشتی یکی از عروسکاتو میخوابوندی و آروم واسش لالا پیش پیش میگفتی، بلند با ذوق گفتم : آتنا نی نیت خوابید؟ یه نگاه بهم کردی و دستتو گذاشتی رو بینی ت و آروم گفتی : هیسسس نی نی لالا تَدِه چه ضایع شدم من. دیگه یادم موند ازین به بعد داشتی عروسکاتو میخوابوندی آروم حرف بزنم.     کفشای یکی از عروسکاتو پاش میکرد...
18 آذر 1392

اَنگولو گولو

سلا قربون دختر جیگرم برم الهییییی که اینقدر قشنگ حرف میزنی دیروز تو اتاقت داشتیم با هم بازی میکردیم، یکی از اسباب بازیات حلقه های ریز ریز رنگیِ انداختمشون دور دستم و بهت گفتم : آتنا این چیه مامانی؟ آتنا : اَنگولو ، ( چون تعداد حلقه ها زیاد بود بعدش یه کم فکر کردی، گفتی :  اَنگولو گولو ) از خنده نتونستم جلوی خودمو بگیرم ، تا حالا ندیده بودم نی نی ها به النگو بگن انگولو، بابایی میگفت بهش نخند ناراحت میشه بچه، تو که اصلاً حواست به بازی خودت بود به من نگاهم نمیکردی ولی من سعی کردم خودمو کنترل کنم. توام بدون اینکه بدونی من واسه چی میخندم بر میگشتی با تعجب نگام میکردی و دوباره به کار خودت میرسیدی.   عا...
2 آذر 1392

اندر احوالات ما در مشهد

✴ هوالغفار ✴     21/08/1392 ساعت 8:40 نشستیم تو هواپیما، زاگرس ایر، هواپیما بزرگ نیست، یعنی خیلی کوچیکه، صندلی هاش هم قدیمیه، تو اینقدر خسته بودی که شاید 10 دقیقه بعد از پرواز خوابت برد. یکساعت و نیم تو راه بودیم، نی نی که صندلی جلوی ما بود خیلی گریه کرد، طفلکی خودشو و مامان و باباش کلافه شده بودن. غذای هواپیمایه چیزی شبیه اسنکِ سرد بود که اصلاً خوشمزه نبود. وقتی هواپیما فرود اومد آقای مهماندار اومد بالای سرمون و گفت که مشهد خیلی سردِ بچه رو خوب بپوشونین، منم که یه کاپشن خیلی گرم واست دمِ دست گذاشته بودم همونجوری خواب آلو تنت کردم و پیاده شدیم. هوا تاریک شده و خدا رو شکر امیر آقا ( راننده هماهنگ شده) اوم...
2 آذر 1392

یه توپ دارم قل قلی

بنام خداوند جان و خرد   اولین شعری که فک کنمهمه نی نی کوشولوها بلد میشن یاد گرفتی .... مامانی میگه : آتنا میگه : یه توپ دارم دی دیلیه سرخ و سفید و آبّبببیِ میزنم زمین هَبا مِرِه نمیدونی تا کُدا مِرِه من این توپو نَداسَم مشقامو خوب نِبِسَّم بابام بهم عِدی داد یه توپِّ دَسسسسس (نکته : به اینجاش که میرسه شروع میکنی به دست زدن که یعنی دیگه بسّه) آفرین مامانی خیلی خوب بود. علاقه خاصی به انداختن و جمع کردن سفره داری.موقع صرف غذا که میشه و مامانی داره تو آشپزخونه وسایل سفره رو آماده میکنه میای تو آشپزخونه و میگی ( بیدی من ) ، وسایل بی خطر رو میدم تو ببری، اینقدر سریع و با عجله از من میگیری و بدو بدو میری ک...
2 آذر 1392

23 ماهه شدی عروسکم

 دختر خوب و مهربون و زیبای من 23 ماهگیت مبارک     2 سال پیش تو یه همچین روزی بی صبرانه برای به دنیا اومدن تو لحظه شماری میکردیم. اون موقع هنوز خیلی خوب مادر شدن رو درک نمی کردم ولی الآن که به این 23 ماه با تو بودن فکر میکنم ، می بینم که بهترین لحظات ما با تو شکل گرفته. تو روزهای اول تولدت همه چی واسم غریب بود، حتی حس مادر بودنم... وقتی بهت نگاه میکردم انگار معجزۀ خدا جلوی چشمم اتفاق افتاده، یعنی این فرشته کوچولو از وجود من شکل گرفته ؟ دنیا واسم یه رنگ دیگه ای گرفت و هر روز تو شیرین تر شدی و لحظه لحظه ما رو رنگ پاشیدی ، خودت میدونی که چقدر واسم عزیزی ، تو همۀ دنیای من و بابایی هستی.   &n...
29 آبان 1392